من عاشق هستم ولی نمی دونم عاشق کی
عشقولانه
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 5:15
فقط تورو خدا اذیت نکنید ممنون![]()
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:53
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:50
عزیزان به دلیل اینکه من تازه کارم شرمنده مطالب خوب نیست وقعا ببخشید سعی می کنم بهتر اش کنم![]()
من دوست دارم وبلاگ ام وبلاگ خوبی برای همه باشه
ا
ز تون خواهش دارم سعی کنید حتما نظر بدید ممنون![]()
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:44
مینویسم با دلی تنگ ، روی گلبرگ شقایق ، فاصله دلتنگی عاشق ، فاصله غمناگی پائیز .
زمانی که
خورشید غروب میکند و غوغای دورانگیز جای خود را به آرامش و سکوتی عمیق میسپارد و ترقهء شب به
آسمانها حکم فرما می شود
تنهایی رو حس میکنم غم و غصه م قد یه دنیا میشه .
مهمون تنهایی دنیا شده
تنهایی اسیرم کاشکی بودی و می دیدی اینجا بی تو چه غریبم .
من هوای گریه کردم
تو صدای گریه من
بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرنه
تنها با گفتن اسمت
رو لبها میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است
بعد اون های های گریه ست
زمانی که
خورشید غروب میکند و غوغای دورانگیز جای خود را به آرامش و سکوتی عمیق میسپارد و ترقهء شب به
آسمانها حکم فرما می شود
تنهایی رو حس میکنم غم و غصه م قد یه دنیا میشه .
مهمون تنهایی دنیا شده
تنهایی اسیرم کاشکی بودی و می دیدی اینجا بی تو چه غریبم .
من هوای گریه کردم
تو صدای گریه من
بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرنه
تنها با گفتن اسمت
رو لبها میشینه خنده
آخ که این فقط یه لحظه است
بعد اون های های گریه ست
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:43
کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی
خدا نخواسته
من تو آغوش تو باشم
قول میدم
با داشتن تو
هیچ غمی
نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
عشق تو
بودن با تو
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی
خدا نخواسته
من تو آغوش تو باشم
قول میدم
با داشتن تو
هیچ غمی
نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
عشق تو
بودن با تو
مرگ با عشق
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:42
مرا با لباس عشق در خاک گذاريد تا بفهمد تا اخرين لحظه ي زندگي رنگ عشق او به تن داشتم. چشمان مرا باز گذاريد تا دريابد چشم در راه نگاه زيباي او بودم تا لحظه ي مرگ. دستان مرا باز گذاريد تا ببيند تا اخرين نفس تشنه ي اغوش گرم او بودم
عاشقی
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:41
گفتی چشمها را باید شست !
شستم
ولی.....
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم
ولی.....
گفتی زبر باران باید رفت
رفتم
ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را
نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید
و گفت : دیوانه باران زده
عاشقم
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:40
پروانه چو بر روی تو بنشست دلم ریخت
چون با به گیسوی تو دست زد دلم ریخت
من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم
چون شب به گل روی تو دل بست دلم ریخت
آن شب به تو گفتم که مرا جز تو کسی نیست
گفتی که مرا جز تو کسی هست
دلم ریخت
چون با به گیسوی تو دست زد دلم ریخت
من عکس تو را بر رخ آن ماه کشیدم
چون شب به گل روی تو دل بست دلم ریخت
آن شب به تو گفتم که مرا جز تو کسی نیست
گفتی که مرا جز تو کسی هست
دلم ریخت
شعر
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:39
نيا چه لغت عجيبي
عشق چه زيبا و چه خوبي
شادي چه واژه دروغي
تنها چه كلمه آشنايي
اشك هميشه تو با مايي
غم در وجود ما پر
زندگي مثل صدف مثل در
مرگ هميشه با ماست
مردن از غم من كاست
خداي بزرگ و بي رقيب
براي من تكيه اي هست و اميد
پرواز برام يه آرزوست
رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست
سلام اول و آمدن و بودن
خداحافظي فقط براي رفتن
پس والسلام اي روزگار بي وفا
عشق چه زيبا و چه خوبي
شادي چه واژه دروغي
تنها چه كلمه آشنايي
اشك هميشه تو با مايي
غم در وجود ما پر
زندگي مثل صدف مثل در
مرگ هميشه با ماست
مردن از غم من كاست
خداي بزرگ و بي رقيب
براي من تكيه اي هست و اميد
پرواز برام يه آرزوست
رفتن به آسمونو نزديك شدن به يك دوست
سلام اول و آمدن و بودن
خداحافظي فقط براي رفتن
پس والسلام اي روزگار بي وفا
عشق عشق عشق
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:38
يک روز عشق را دزديدم براي اينکه جايش مطمئن باشد
اون رو تو قلبم قايم کردم
اما نميدونستم که يک روز براي اينکه
اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني...
اون رو تو قلبم قايم کردم
اما نميدونستم که يک روز براي اينکه
اون رو پس بگيري قلبم رو مي شکني...
لحظه دیدار
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:34
لحظه دیدار نزدیک ا ست......... باز من دیوانه ام، مستم .........باز میلرزد دلم، دستم.......
باز گویی درجهان دیگری هستم.............
های! نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ!
های!نپریشی صفای زلفکم را،دست!
وآبرویم را نریزی ،دل! ای نخورده مست.........
لحظه دیدار نزدیک ست...........
عشق
یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 4:17
کنم هر شب دعایی که بینم روی ماهت
خدایا نایلم کن مرا بر این کرامت
ندارم آرزویی جز این وصلت چه خواهم ؟؟؟
اگر قفل وصالت بود جانم ، فدایت
از آن ترسم که روزی بیایی مرده باشم
ولی خواهم ز مردم ، گذارندم کنارت
چه خوش باشد سپردن همی جانی کنارت
از آن بهتر چه باشد به مردن روی دستت
خدایا نایلم کن مرا بر این کرامت
ندارم آرزویی جز این وصلت چه خواهم ؟؟؟
اگر قفل وصالت بود جانم ، فدایت
از آن ترسم که روزی بیایی مرده باشم
ولی خواهم ز مردم ، گذارندم کنارت
چه خوش باشد سپردن همی جانی کنارت
از آن بهتر چه باشد به مردن روی دستت


